علمی فرهنگی ورزشی
جمعه 25 مرداد 1392 :: 11:51 ::  نويسنده : ashrafireza
 

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید. بچه ماشین بهش زد و فرار کرد. پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید. پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم. خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید. اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت: این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه. صبح روز بعد… همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید



جمعه 25 مرداد 1392 :: 11:46 ::  نويسنده : ashrafireza
 
دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد پس از دو ماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ده بار به تو خیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست :با عشق.روبرت
 
 
دختر جوان رنجیـده خاطر از رفتارمرد، از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را همراه با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون: ...
 روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هرچه فکرکردم قیافه تورا به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را ازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان !!
 


جمعه 25 مرداد 1392 :: 11:45 ::  نويسنده : ashrafireza
 
 
مردی به همسرش این گونه نوشت:
عزیزم این ماه حقوقم را نمیتوانم برایت بفرستم به جایش برات 100 بوسه می فرستم
همسرش بعد از چند روز این گونه جواب داد
عزیزم از این که برایم 100 بوس فرستادی نهایت تشکر را میکنم
 
ریز هزینه ها
۱- با شیر فروش به ۲ بوس به توافق رسیدیم
۲- معلم مدرسه بچه ها با ۷ بوس به توافق رسیدیم
۳- صاحب خانه هر روز می اید و ۲-۳ بوس از من می گیرد
۴- با سوپر مارکتی فقط با بوس به توافق نرسیدیم بنابرین من  آیتم های دیگری به او دادم
۵- سایر موارد ۴۰ بوس.نگران من نباش…هنوز ۳۵ بوس دیگر برایم باقی مانده که امیدوارم بتونم تا اخر این ماه با اون سر کنم


جمعه 25 مرداد 1392 :: 11:44 ::  نويسنده : ashrafireza
 

 در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر می گویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که می کنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر می شود. تا اینکه..... یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم... پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول می کند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم می گوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟ پدر دختر با جان و دل قبول می کند و با کمک دوستان و آشنایانش چاق ترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر می گوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید. پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می کند... از آن طرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب می کنند و می گویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید می کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود. دو روز می گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف می شود.. خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور می دهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب می شوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار می کنند. حکیم سپس دستور می دهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند. همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند.. گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند.. شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ می کشد.. حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود.. جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش می شود. حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند. یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می شود و گاو بزرگ متعلق به حکیم می شود.

 
این، افسانه یا داستان نیست, آن حکیم، ابوعلی سینا بوده است
 


جمعه 25 مرداد 1392 :: 11:23 ::  نويسنده : ashrafireza
 
مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه
می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟
دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد!
 
شکسپیر می‌گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور...
 
چطور بود؟؟؟
 


جمعه 25 مرداد 1392 :: 11:02 ::  نويسنده : ashrafireza
 
 
پنیر مجانی فقط در تله موش پیدا می شود !
برای موفقیت بهایش را باید بپردازید . . .



هر وقت مغرور شدی یه سر برو بیمارستان . . .
ویزیت لازم نیست ، یه دور بزن خوب میشی . . .
 


سعی نکن تو زندگی بهترین قطارو سوار بشی ، سعی کن بهترین ایستگاه پیاده بشی . . .
زندگی همیشه در جریانه ، اما مارو در جریان نمی ذاره !
 


در بدترین روزها امیدوار باش ، که همیشه زیباترین باران از سیاه ترین ابر می بارد . . .
 


نیک زیستن امروز ، دیروز را به خوابى شیرین و فردا را به رؤیاى امید بدل مى سازد . . .
 


اتم را شکافته ایم اما . . .
از درون خویش بی خبریم !!

 

از روزهای تکراری ، استفاده ای غیر تکراری بکنید !
شاید هدف از اینهمه تکرار همین باشد . . .

 
در زندگی ات سه چیز را تجربه کن
دوست داشتن را برای تجربه
عاشق شدن را برای هدف
فراموش کردن را برای قبول واقعیت . . .


 
هیچ ورزشی برای ” قلب ” مفید تر از خم شدن و گرفتن دست ” افتادگان ” نیست . . .

 

خدا دوستدار آشناست ، عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت . . .
( دکتر شریعتی )

 

وقتی خدا مشکلت رو حل میکنه
به تواناییش ایمان داری
وقتی خدا مشکلت رو حل نمی کنه
به تواناییت ایمان داره . . .

 

بزرگترین تراژدی زندگی انسانی اینه که :
داشته هامون رو قدر ندونستیم ، اما میخوایم نداشته ها رو بدست بیاریم . . .

 
اگربه یک سگ غذا بدی و ازش مراقبت کنی فکر میکنه که تو خدایی . . .
اما اگر به یک گربه غذا بدی و ازش نگه داری کنی اون فک میکنه که حتما خداست !



جمعه 25 مرداد 1392 :: 11:00 ::  نويسنده : ashrafireza
 
 
تستی که در زیر مشاهده می کنید، شاید در عین حال که ساده ترین، بلکه تعیین کننده ترین تست برای سنجش آی كیو باشد.
برای انجام این تست باید پس از خواندن هر سئوال در عرض فقط 5 ثانیه به آن جواب درست را بدهید و در نزد خودتان یادداشت کنید.
در پایان تعداد پاسخ های درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی كیو شما را نشان میدهد.
 
 
 
1. بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
 
2. اگر دكتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میكشد تا تمام قرصها خورده شود؟
 
3. من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را كوك كردم كه 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟
 
4. عدد 30 را به نیم تقسیم كنید و عدد 10 را به حاصل آن اضافه كنید چه عددی به دست می آید؟
 
5. مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
 
6. اگر تنها یك كبریت داشته باشید و وارد یك اتاق سرد و تاریك شوید كه در آن یك بخاری نفتی یك چراغ نفتی و یك شمع باشد اول كدامیك را روشن میكنید؟
 
7. فردی خانه ای ساخته كه هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیك میشود این خرس چه رنگی است؟
 
8. اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟
 
9. حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به كشتی برد؟
 
10. اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده كنید و 7 مسافر جدید را سوار كنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار كنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟
 
 
 و حالا پاسخ تست ها در   ادامــــــــــــه مطلب......
 
 
1. تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند.
 
2. یك ساعت (شما یك قرص را در ساعت 1 و دیگری را در ساعت 1/5 و بعدی را در ساعت 2 می خورید).
 
3. فقط یك ساعت. ساعت كوكی نمیتواند شب و روز را تشخیص دهد پس به اولین ساعت 9 كه برسد زنگ میزند كه ساعت همان 9 شب است.
 
4. حاصل 70 است (تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است).
 
5. او 9 گوسفند خواهد داشت.
 
6. اول باید كبریت را روشن کرد.
 
7. سفید چون خانه ای كه هر چهار دیوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد باید در نوك قطب جنوب باشد.
 
8. همان 2 سیب.
 
9. هیچ (حضرت نوح بود نه حضرت موسی)
 
10. خوب خودتونید دیگه (نام خودتان)
 
 
 
 
ارزیابی تست و سطح هوش بر اساس تعداد جواب های نادرست :
 
7 جواب نادرست و بیشتر : دانش آموز دبستان
6 جواب نادرست : دانش آموز دبیرستان
5 جواب نادرست : دانشجو
2 تا 4 جواب نادرست : استاد دانشگاه
1 جواب نادرست : آی کیو فوق العاده



جمعه 25 مرداد 1392 :: 10:58 ::  نويسنده : ashrafireza
 
 
رفتم دستشویی پارک. تا تو دستشویی نشستم از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت:
سلام حالت خوبه؟
من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم:
حالم خیلی خیلی توپه.
بعدش اون آقاهه پرسید:
خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟
با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم، برای همین گفتم؛
اُه من هم مثل خودت فقط داشتم از این جا رد می شدم...
وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور می شه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم:
من می‌تونم بیام طرفای تو؟
آره سؤال یه کمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم:
نه، الآن یه کم سرم شلوغه!
یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:
ببین، من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی از دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب می ده!
 
دستشویی پارک !! (طنز) - www.taknaz.ir


جمعه 25 مرداد 1392 :: 10:56 ::  نويسنده : ashrafireza
 
چند وقت پیش زمانی که بستنی خیلی گران نبود یک پسر ده ساله به یک کافی شاپ رفت،موقعیکه پشت میز نشست از گارسون پرسید:

قیمت بستنی گردویی چند است؟

او گفت: 50 سنت است.

پسر از جیبش پول درآورد و آن را شمرد.

سپس پرسید:قیمت بستنی ساده چقد است؟

آنجا افراد دیگری بودند که منتظر بستنی بودند گارسون درحالیکه کمی بداخلاق و بی حوصله بود با تندی گفت:35 سنت است.

پسر دوباره پولش را شمرد و گفت:

لطفا یک بستنی ساده بدهید.

گارسون بستنی ساده را همراه با صورن حساب برای او برد.پسر بستنی اش را خورد و پولش را به صندوق پرداخت کرد.

وقتی گارسون میز را تمیز میکرد شروع به گریه کردن کرد...در گوشه بشقاب 15 سنت بابت انعام برای او گذاشته بود.
پسر به جای بستنی گردویی ،بستنی ساده گرفت تا بتواند به او انعام بدهد...............



درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید اینجانب رضا اشرفی دانشجوی کارشناسی رشته مهندسی فتاوری اطلاعات، متولد 1362 از روستای آق گنبد و در ارومیه سکونت دارم. این وبلاگ جهت اطلاع رسانی در حوزه های مختلف ایجاد شده است امیدورام با راهنمایی های خود، بنده حقیر را در هرچه بهتر کردن وبلاگ یاری فرمائید.
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران